نوشته های پسر شهریور

طرح ، مینیمال ، کوتاهنوشته ، داستانک ، لحظه واره ، ترانک

سیاست نامه (18)

ایهام ، ابهام، استعاره، کنایه، ایجاز ، مجاز …

خوبی زبان مادری ات به همین چیزهاست .

فارسی را پاس بدار!

خودشان فیلترمان کردند، خودشان رفع فیلتر.
شبیه همان مگسی که آمد و روی درخت نشست و وقت رفتن گفت : می بخشی! زحمت داده بودیم!
خود اینجا هم البته خبری نیست .
سالی دو بار به روز می شود ، سالی یکبار بازدید. تازه شاید پرستیژ هم باشد اینکه وسط این بستن های فله ای ، تو را هم بسته باشند و مثل دون کیشوت خیال کنی کسی بوده ای لابد برای خودت!
ملالی نیست. همین اول شباب ، عادت کرده این سال های سالیم .
به قول قیصر :
اینجا ، وضعیت خطر ، گذرا نیست!
آژیر قرمز است که می نالد.

سیاست نامه (17)

یاد گرفته ام :

اینجا ، «راست»، مالک است

«چپ» ، اجاره نشین؛

طعم اجاره نشینی را نچشی پسرم!

از معارف بهاء ولد

(ص 26)

اگر مرادی نیست ؛

از نیست شدن

و نیستی

و مرض

و نقصانی

باکی و غمی نیست .

و اگر مرادی هست هم غم نیست.

به هر دو حال غم نیست.

همه مرادهای هر دو جهانی

چون نردبانِ پایهاست

به یک مراد

و آن کِینونَت است

«فی مَقعَدِ صِدقٍ

عِندَ مَلیکٍ مُقتَدِر»

 

کینونت : بودن، پدیدآمدن

(ص 26)

با همه کس می گویم که رنجورم

نه از بهر اظهار رنجوری

از بهر آن

تا دل آنکس نماند

که سخن نمی گویم

(ص 26)

دلجویی می کنم و

هیچ جای دلی نمی بایم

و دل خود را باد می دهم

(ص 26)

بت که نخورد

و نبوید

و نبیند

از بهر وی چیزی خرج می کنند

اگر چه من نخورم

کم از بت نیستم

و کم از وی نمی بینم!

(ص 26)

همه کارها

و همه صحبت ها را

چون بادی می دیدم.

قوم را گفتم :

    می شنوید یا نمی شنوید؟!

اگر نمی شنوید ، گوش چرا می دارید؟

چون آن نابینایی که سر از تاقچه بیرون کند!

و اگر می شنوید ، چرا هوش نمی دارید؟

 

(ص 27)

بی مزگی ها

برابر مزه هاست

خواه گو اندک باش

خواه گو بسیار

از آنکه مزه بنمایش ،مزه است،به دیگران

دلیل بر آنکه اگر تنها باشی اندر جهان

با همه حصول مرادی که باشد

از زر و غذا و صحت

همه جهان بر حبس شود

پس مزه از نمایش به دیگری است

آنکس که او را با چند کس

مثلا چهار کس

سر و کاری باشد

اگر کار او برود

مزه او چهار کسه باشد

و اگر سر و کار او با هزار کس باشد

اگر کار او نرود

بی مزگی و رنج او

هزار کسه باشد .

 

(ص 28)

عمر همچون تنیده ایست به اندازه

هر چند گزی را نقش دیگرست

ده گزی را پود و نقش غم است

و ده گزی را پود و نقش شادی…

نی نامه (8)

ملای ما گفت :

«سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق »

 

اونایی که حرفی داشتن واسه گفتن ، در به در می گشتن یه نفر اهل پیدا کنن واسه گفتن حرفاشون …

اگه پیدا میشد که هزار هزار بار خوش به حال اون اهل ، ولی اگه زمونه شون زمونه نا اهل ها بود، میرفتن وسط نخلستون ها و حرفشون رو به چاه ها می زدن …

همه حرف سر اینه که همه حرفی رو به همه کسی نمیشه زد …

به همین خاطر هم به ما گفت : یا ایها الذین آمنوا

به پیامبرش فرمود : کاف ها یا عین صاد

یه جوری گفت که ما سر در نیاریم ، آخه اهلش نبودیم ، اهلش که بشیم به ما هم میگه…

لازم نیست بگردیم و یه نی پیدا کنیم واسه نشستن پای حکایت ها و شکایت هاش …

اهلش که بشیم ، خودشون میان سراغمون ،

خودت بگو ، ملای ما از قونیه رفت تبریز ، یا شمسُ الحق تبریزی اومد قونیه ؟!

اهلش که بشیم ، خودشون میان سراغمون ، آخه کلی حکایت و شکایت دارن واسه گفتن…

کلی حرف نگفتنی که فقط میشه به اهلش گفت .

ملای ما می گفت :

«سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق »

نی نامه (7)

ملای ما گفت :

«سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق »

 

همه ی حرفا که گفتنی نیست ،

نه اینکه گفتنی نباشه ، گفتنیه ولی هر حرفی رو باید به اهلش گفت …

حرف رو اگه به نا اهل بزنی ، یا نمی فهمه یا بد می فهمه …

حرف رو اگه به نااهلش بزنی، وحشت میکنه …

دیدی مرغ و خروس ها رو ؟ هر چقدر هم که بهشون نزدیک بشی ، فرار نمی کنن ، آخه اهلین …

ولی خیلی از حیوون ها رو نمیشه گرفت …

تا از دور ببیننت وحشت می کنن و پا به فرار می ذارن ، به همین خاطر هم اسمشون شده وحشی …

نوح وقتی می خواست مردم رو دعوت کنه ، خیلی ها فرار می کردن که حرفای نوح رو نشنون، بعضیا هم انگشتاشونُ روی گوششون میذاشتن …

آخه هنوز اهل نشده بودن …

هنوز اهلی نشده بودن …

همه نی ها اومدن تا یه سینه اهل پیدا کنن واسه گفتن حکایت ها و شکایت ها …

یه سینه که از درد دوری چاک چاک شده باشه …

ملای ما می گفت :

«سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق »

نی نامه (6)

ملای ما میگفت :

«بشنو از نی چون حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند»

 

حکایت و شکایت نی ، حکایت و شکایت جدائیه …

آخه همیشه قبلا یه وصلی بوده

کوتاه بوده ولی بوده …

اینقدر بوده که سیب محبت رو یه بو بکشی و نوبر کنی …

شیرینی اون وصل اولی که زیر زبونت باشه ، تازه میفهمی جدایی یعنی چی ؟

تازه میفهمی داغ فراق که همیشه گفته بودن و همیشه شنیده بودی چه داغیه و چقدر داغه!

اونوقته که آی میسوزی …

آی میسوزی …

آی میسوزی …

مثل آدم که سوخت ، اونقدر سوخت که همه وجوش شد پختگی …

آدم اگه نرفته بود بهشت که این همه نمی سوخت

آدم اگه قبلا نچشیده بود مزه وصال رو که اینقدر دنبال کلمه نمیگشت واسه برگشتن ….

تو هم اگه برگشتن رو دوست داری باید دنبال کلمه باشی …

کلمه هایی که بیشتر از اینکه کلمه باشن ، کلیدن …

کلید همون در بسته ، همون جایی که قبلا یه روز بودی و حالا نیستی …

سراغ اون کلمه رو هم باید از نی بگیری …

باید بشینی پای حکایت ها و شکایت هاش …

ملای ما میگفت :

«بشنو از نی چون حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند»

نی نامه (5)

ملای ما میگفت :

«بشنو از نی چون حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند»

 

شکایت نی از جدائیه، شکایتش از اینه که چرا بریده شده…

بریده که میگم ، نه اینکه فکر کنی کار خودش بوده …

نی ، خودش نبریده ، بریدنش …

بدون اینکه بخواد ، بدون اینکه دلش راضی بشه به اون بریدگی …

اصلا اسم نی واسه همین شده نی …

نی یعنی نه ، یعنی من نمیخوام این بریدن رو …

یعنی من راضی نیستم به این همه دوری …

اصل شکایت واسه همین رضا ندادنه …

ندیدی وقتی پوست گوشه ناخن هات رو خودت میکنی ، لذت می بری ؟

بعضی وقتا درد هم داره ولی لذت میبری …

لذت داره چون خودت میخوای ، چون راضی هستی به اون جدایی ..

ولی اگه نخوای و گوشه ناخت بگیره به جایی و کنده بشه ، شکایت می کنی …

میشی مث نی که اهل شکایته …

هر کی هم بگه چه خبر ، براش تعریف می کنی که گوشه ناخنم فلان …

میشی مث نی که اهل حکایته …

حکایت و شکایت نی ، حکایت و شکایت جدائیه …

ملای ما میگفت :

«بشنو از نی چون حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند»

نی نامه (4)

ملای ما گفت :

«بشنو از نی چون حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند.»

 

شکایت نی از جدائیه…

اشتباه نگیر شکایت نی رو با داد و هوار نچشیده ها و نرسیده ها.

جدایی مال وقتیه که قبلا با هم بودنی ،بوده باشه …

کی تا حالا ندیده عاشق شده که نی باشه؟

کی تا حالا نچشیده ، واله شده که تو باشی؟

همیشه اول نشونت میدن ، اول یه قطره به کامت میرزن ، بعد محرومت می کنن …

اول دستت رو میگیرن و میارن وسط باغ ، چشمت که به جمال روشنی هاش روشن شد ، خوب خوب که عاشق شدی ، بیرونت می کنن و درش رو می بندن ….

کلیدش رو ولی نمیشکنن …

اشتباه گفته هر کی فکر کرده کلیدش رو شکستن …

تنبلی هات رو قایم نکن پشت اینکه فکر کنی کلید رو شکستن …

کلیدش رو نشکستن ، ولی دستت هم ندادن …

پس باید بگردی و پیداش کنی …

همینجوری ولی نمیشه …

اول باید نشونیش رو بدونی …

باید بشینی پای حکایت یه نی ، آخه فقط نی بلده نشونی اون کلید رو …

ملای ما می گفت :

«بشنو از نی چون حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند»

نی نامه (3)

ملای ما گفت : «بشنو از نی چون حکایت میکند»

 

خوش به حال یوسف !

آخه یوسف هم نی بود .

دل نی رو دیدی تا حالا ؟ خالی خالیه …

دل یوسف هم خالی بود ، ندیدی چه زود برادر ها رو بخشید ؟ زلیخا رو بخشید ؟ مالک رو بخشید ؟ اون همزندانی فراموشکار رو بخشید؟

خوش به حال یوسف که نی بود

خوش به حال اونایی که اون نی ، چوب کاری محبتشون کرد …

خوش به حال محبت که همیشه سهم آدمای خوبه ….

محبت اگه میخوای باید بشینی پای حکایت یه نی …

باید بشینی پای منبر یه دل خالی …

آخه فقط یه دل خالیه که می تونه تو رو حالی به حالی کنه .

دور و برت پر از دلای پُر و درب و داغونه …

دلایی که در به در دنبال یه سنگ صبور می گردن …

دلایی که دوست دارن بشینن و بشوننت و برات درد دل کنن …

ولی تو راضی نشو به نشستن ، راضی نشو به سنگ بودن حتی از نوع صبورش …

روی دلت بنویس : «تخلیه نخاله ممنوع»

دور و برت پر از دلای پر و درب و داغونه …

ولی تو دنبال یه دل خالی باش …

دلی که برات حکایت کنه و حالی به حالی بشی به حکایت هاش ….

ملای ما گفت :

«بشنو از نی چون حکایت میکند»

نی نامه (2)

ملای ما گفت : «بشنو از نی چون حکایت میکند»

 

باید بشینی پای حرف یه نی …

باید اصلا خودتم نی بشی …

اونجوری کلی خریدار پیدا می کنی ….

میشی مث یوسف …

خوش به حال یوسف که اون همه خریدار داشت !

خوش به حال یوسف که می ارزید به سر و دست شکستن …

خوش به حال سرها و دستا و دلایی که واسه یوسف شکست!

می دونی چیه ؟

واسه یوسف می ارزه آدم چشم و هر دو دستش رو بده …

واسه یوسف می ارزه آدم جون بده …

مگه یعقوب نداد ؟ مگه عباس نداد؟

زنای مصر احمق بودن که واسه یوسف فقط انگشتاشون رو بریدن …

آخه انگشت چه قابل یوسف رو داره …

انگشتی که واسه یوسف بریده نشه ، بی قدره …

سری که واسه یوسف به درد نیاد ، وبال گردنه ….

ولی انگشتی که واسه یوسف بریده بشه ، قابل میشه …

پس خوش به حال سری که واسه یوسف درد بیاد و دستمال بخواد ….

خوش به حال حُر که سرش درد اومد و دستمال خواست !

خوش به حالش که فهمید می ارزه یه سر بده و یه دستمال بگیره ….

خوش به حال حر که نی شده بود و نی نوایی ….

ملای ما می گفت : «کجائید ای شهیدان خدایی؟ »


 

نی نامه (1)

ملای ما گفت : «بشنو از نی چون حکایت میکند»

 

باید بشینی پای حرف یه نی …

باید اصلا خودتم نی بشی …

مگه نه اینکه همه نشستن ها و گوش دادن ها و زل زدن ها ، واسه شبیه شدنه ؟

پس باید بشینی پای حرف یه نی و کم کم خودت هم نی بشی …

اونجوری بقیه هم میشینن پای حرف تو …

تویی که نی شدی…

اونجوری کلّی خریدار پیدا میکنی ، مث یوسف که اون همه خریدار داشت …

بعضیا عکست رو میزنن به دیوار اتاقشون

ولی اونایی که عاشق ترن ، عکست رو میزنن به دیوار دلشون …

مث زلیخا که عکس یوسف رو زده بود به دیوار دلش …

یادت باشه فقط زلیخا بود که به یوسف رسید.

فقط زلیخا بود که نی شد وسط اون همه خریدار …

پس پای حکایت زلیخا هم می تونی بشینی …

ملای ما می گفت : «بشنو از نی چون حکایت میکند»


 

هیچ کس تنها نیست:

همراه اول

                .

                .

                .

                .                

و الآخر

                و الظاهر

                و الباطن

            و هو بکل بشیء علیم

            صدق الله العلی العظیم

با تو ترانه می شوم

منم و یه عالمه فکر و خیال

آتیش اندیشه من ، تویی، تو!

به خودت! هیچی ندارم از خودم …

تار و پودم ، ریشه من ، تویی، تو!

دفتر خاطره مو ورق زدم …

روز بی کلیشه من ، تویی، تو!

استخاره می کنم داشتنتُ

می شه و نمی شه من ، تویی، تو!

می زنم چوب حراج به زندگیم

پرفروش گیشه من ، تویی، تو!

میکنم کوهُ که فرهاد بشم

ضربه های تیشه من ، تویی، تو!

می شینم زل میزنم به پنجره …

عکس قاب شیشه من ، تویی، تو!

آخرش بغضه که بارونی میشه …

هق هق همیشه من ، تویی، تو!

خارای بیابون زندگیتم

شبنمای بیشه من ، تویی، تو!

من نبودم مرد رویاهات ولی :

زن عاشق پیشه من ، تویی، تو!

حنجره

ناله هاش ُ کی شنیده ؟

بغضشُ کسی ندیده

خودخوری کارشه هر شب

حنجره ، تنهاترینه ….

 

حنجره تنهاترینه

اینُ عاشقا میدونن

وقتی تنها، بی صدا ، گنگ

مرثیه هاشُ می خونن …

 

حنجره غریب ترینه

مث چشم نیست که بباره

مث چشم نیست که بخوابه

حنجره ، شبام بیداره …

 

حنجره تنهای تنهاس

رفیقاش گلو و تلخی

واسه حنجره رهایی

خیاله ، خوابه ، یه رؤیاس…

 

حنجره یار نداره

هیچ کس و کار نداره

بدی خیلی دیده اما

خودش آزار نداره

 

حنجره ، خیلی نجیبه

خودخوری هاشم عجیبه

سنگ این و اونُ خورده

شاخه درخت سیبه

 

حنجره درخت سیبه

سیباشم تشنه دستن …

داغ و سرد فرقی نداره

دست آشنا یا غریبه.

http://mahdix.ir

سیاست نامه (16)

برای اثبات بزرگ بودن ، سعی کن دشمن بزرگ داشته باشی ، نه متحد بزرگ.

داشتن متحد بزرگ ، همان تحت الحمایه زیستن است …

و القمر اذا تلیها

نزول تدریجی دست ها

نزول دفعی تن

«اقتربت السّاعه»

             و فرق ماه شکاف برداشت .

ده شب اقامت در هتل «پنج» ستاره با تأیید عفو بین الملل

بازدید از سواحل جزیره کریمه سوار بر کشتی استثنایی نجات

اخذ اقامت دائم در کشور غناء

فقط تا اول محرم فرصت دارید!

از بار غمت حامله کردی مارا

مفتی مفتی معامله کردی ما را

 

من مهدی تند و تیز بودم یک روز

با ماله عشق اماله کردی مارا!

ورودی‌های پیشین »
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.