نوشته های پسر شهریور
طرح ، مینیمال ، کوتاهنوشته ، داستانک ، لحظه واره ، ترانکآرشیو برای اکتبر, 2008
چه شهد شیرینی دارد این انگور
طعم شهد شهادت می دهد !
اما نه!
زهر آلودش کرده اند …
دنیا را به کام دشمنان تو زهر خواهد کرد!
کوشیده اند نور تو را خاموش کنند …
کودکان، همیشه بر آرزو های محال می کوشند!
چه شهد شیرینی دارد این انگور
اما…
آل نبی را بعد بیت الاحزان کسی شیرین کام ندیده …
می خواستند تو را بکشند
نمی دانستند نور خدا خاموش شدنی نیست …
تو در همه قال صادق ها زنده ای …
تو تمام شدنی نیستی …
برای همیشه زنده ای
اینگونه اگر نبود ، بقیعت را نیز مانند خانه ات خراب نمی کردند …
حضرت سلطانعلی، سلام علیکم
عشق یعنی چوب بدست ناگهان هجوم بیاری و ناگهان به عقب برگردی
عشق یعنی دلت نیاید قالی را پس بدهی و به این زودی ها هم ندهی
عشق یعنی به ریش همه روشنفکر بازی ها بخندی و به فکر دستور زبان هم نباشی :
«مردم فین کاشان
صاحب عزاست امروز…»
عاشقانه های یک مجید
(1)
تو یوسفی
من؟ چاه
گرفتار من باشی بهتر است یا زبانم لال …
(2)
تو یوسفی
من؟ شهر مصر
ماندگارم می شوی
(3)
تو یوسفی
من؟ زندان
خودت گفتی : «رب السجن احب الی … »
(4)
تو یوسفی
من؟ به تنهایی هم ماهم ، هم خورشید ، هم یازده ستاره.
(5)
{این آخری از احسان پرسا}
عطر پیراهنت
شفایم داد
نگفته بودند یوسف خواهر هم داشت!
زنده باد بی آلایشی
«به یک دلیل خیلی ساده در بسیاری مواقع در پاسخگویی به کامنتها و محبت های دوستان تاخیر می شود: کامپیوتر شخصی ندارم و گاه گداری به کافی نت ….ببخشید!»
از خوندن جمله بالا احساس لذت عجیبی بهم دست داد ، نخواستم از این احساس بی نصیب بمونید!
