نوشته های پسر شهریور
طرح ، مینیمال ، کوتاهنوشته ، داستانک ، لحظه واره ، ترانکآرشیو برای جولای, 2009
عجله
نود و هشت ، نود و هفت ، نود و شیش …
این یعنی هنوز مونده بود تا عمر چراغ قرمز صد و بیست ثانیه ای به آخر برسه و باید صبر می کرد.
بالاخره ترجیح داد پاش رو از روی کلاج برداره و ماشین رو خلاص کنه .
دستش که به آهن داغ ترمز دستی خورد ، پوزخندی زد به خاطره های بچگیش ؛ زمانی که همیشه دوست داشت یه آدم آهنی باشه.
کم کم از نگاه کردن به ثانیه شمار چراغ راهنمایی خسته شد، ترجیح داد عوض نگاه کردن به آسمون ، یه نیگا به کاغذای داخل داشبورد بندازه.
اینجوری بهتر بود ، هم گردنش بعد از مدت ها یه گردشی می کرد ، هم چشماش ، چند ثانیه ای رو از آفتاب داغ و مستقیم تابستون در امان بودن.
کم کم کاغذ ها هم حوصله ش رو سر بردن ، از سر بیکاری ، خواست با کمک آینه بغل ، ماشینای عقب سر رو دید بزنه که دید دو تا پسر بچه دست فروش به سمتش میان ، بی معطلی جفت شیشه های ماشین رو داد بالا و کولر رو مستقیم زد روی دور تند.
*************
ثانیه شمار، حوالی شصت بود…
هنوز مونده بود تا هوای داغی که از کولر بیرون میزد ، خنک بشه ؛ شروع کرده بود به عرق ریختن…
بچه دستفروشی که با انگشت به شیشه می زد و دعاهای آویزش رو به رخ می کشید بیشتر روی اعصابش راه می رفت .
*************
ده ثانیه دیگه می تونست اولین راننده ای باشه که خودش رو به آغوش خیابون خالی روبرو می رسونه …
فقط 7 ثانیه مونده بود که ماشین رو گذاشت روی دنده و در حالی که یه پاش روی کلاچ بود با پای دیگش یه گاز محکم از روی عصبانیت و گرمازدگی ، به خورد ماشینی داد که آمپرش با خط قرمز فاصله زیادی نداشت.
چهار ثانیه بیشتر نمونده بود که تصمیم گرفت پای چپش رو کم کم بالا بیاره و پای راستش رو روی پدال گاز فشار بده …
تا سبز شدن چراغ بیشتر از سه ثانیه فاصله نداشت ، به شرط اینکه ثانیه شمار قرمز روی عدد دو متوقف نمی شد.
دو ، سه ، چهار ، حالا پنج ثانیه بود که ثانیه شمار روی عدد دو پافشاری می کرد و قصد کوتاه اومدن نداشت .
خودش و پاهاش بیشتر از این طاقت نیاوردن ، اولی بالا رفت و دومی تصمیم گرفت همه عصبانیتش رو روی سر پدال گاز خالی کنه .
در کمترین زمان ممکن ، ماشین به حرکت در اومد.
درست در همون لحظه ولی در سمت دیگه، راننده ای که نمی خواست یه چراغ قرمز مجدد رو تجربه کنه، با بیشترین سرعت از مقابل چراغ زرد عبور کرد.
صدای برخورد ماشین ها ، همه مو ها رو به تن سیخ کرد .
*************
بوقای ممتد ، راننده های میخکوب شده رو متوجه چراغی کرد که یک ثانیه پیش سبز شده بود .
تا قرمز شدن دوباره چراغ ، ماشین ها به آرومی از کنار آهن پاره ها و شیشه شکسته هایی که قبلا ماشین حساب می شدن ، عبور می کردن …
نسیم خنک کولر باعث شده بود ، جسد زودتر از معمول سرد بشه، بچه های دستفروش هم آویز های «و ان یکاد» و چارقُل هاشون ، زودتر از روزای دیگه فروش رفته بود. /پایان
(1)
عقل من
تنها به همین واژه ها قد می دهد
و
به دوست داشتن تو.
(2)
طفیلی دوست داشتن توست
اگر
عقل من به واژه ای قد می دهد.
سیاست نامه (11)
انتخاب آدم ها برای مناصب ، مثل انتخاب واژه برای سخن هاست .
- تا مرد سخن نگفته باشد / عیب و هنرش نهفته باشد.
- هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.
- گاهی جمله ها باید صریح باشند ، ولی گاهی واژه های دوپهلو ، بیشتر به کار می آیند. گاه هر سخن را از بیگاه آن باز بشناس .
- پای حرف های درستی که می زنی بایست، ولی حرف های اشتباه را تا دیر نشده پس بگیر.
- اشتباهی در آن ها نیست ولی حتی خدا هم گاهی فرمایشات خود را نسخ میکند، البته با فرمایشی بهتر یا دست کم مثل آن. تکرار می کنم :«فرمایشی بهتر، یا دست کم مثل آن»
- ثابت شده انسان های باهوش تر، دایره واژگان وسیع تری دارند. فافهم .
سیاست نامه (10)
در نهایت ، سیاستمداری پیروز است که :
به پیمانهایی که بسته پایبند باشد ، اما روی پایبندی دیگران حسابی باز نکند.
سیاست نامه (8)
مردم روسیه به کسی رأی می دهند که مقتدر باشد .
مردم ژاپن کسی را می پسندند که قانونی تر و کم اشتباه تر عمل کند .
آمریکایی ها عاشق ابرآدم های خوش اندام هستند.
عرب ها ، کسی را می خواهند که مدام عرب بودنش را ثابت کند.
انگلیسی ها نگاه به جیبشان می کنند و نرخ مالیات .
ایرانی ها ، مظلوم نوازند.
تو، دوست داری رییس جمهور کدام کشور باشی؟
سیاست نامه (7)
تو را نصیحت می کنم به اینکه :
اجازه ندهی دیگران تعیین کنند که می خواهند دوست یا دشمن تو باشند.
سیاستمدار کسی است که دوست و دشمن خودش را ، خودش تعیین می کند.
مستند «روزگار ما، كمی آنسوتر» آماده پخش شد
به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا)، محمد مختاری، كارگردان مجموعه مستند «روزگار ما، كمی آنسوتر»، با اعلام خبر فوق افزود: اين مجموعه 26 قسمتی هماكنون آماده پخش از شبكه سه است و به احتمال قوی تا قبل از ماه مبارك رمضان پخش اين مجموعه آغاز خواهد شد. زمان هر قسمت از اين مجموعه 30 دقيقه خواهد بود.
وی افزود: تصويربرداری چهار قسمت از اين مجموعه باقی مانده است كه به زودی اين قسمتها نير آماده پخش خواهد شد، البته بنده علاوه بر كارگردانی تدوين اين كار را نيز انجام دادهام.
اين كارگردان ادامه داد: اين فيلم كه نويسندگی آن را مهدی رسولی بر عهده داشته، درباره اعتقادات آدمهای مختلف است كه چگونه به واسطه شغلشان نگاه آنها نيز به دنيا متفاوت میشود. در اين مستند درباره چرايی ارزشهای كه انسانها از آن دور شدهاند بحث میشود.
مختاری در پايان اين خبر تصريح كرد: «روزگار ما، كمی آنسوتر» به سفارش گروه اجتماعی شبكه سه ساخته شده است. در ضمن تهيهكنندگی اين كار را نيز نجمالدين شريعتی برعهده دارد.
«قیمت مقطوع»
«نسیه ممنوع»
اینجا ، همه غرفه ها همین خبر است
بیا برویم غرفه های بهشت :
«لا مقطوعه و لا ممنوعه »
این مادرهای پاک مقصر
باور کن دست خودم نیست
این فکرهای تاریک دست از سرم بر نمی دارند
باور کن خودم هم متحجر بودن را دوست ندارم
دلم می خواهد به جای سنگین بودن مثل تو رنگین باشم
ولی دست خودم نیست
باور کن
چند بار بگویم :
«حلال زاده ها ، روشنفکر نمی شوند.»
و الفتنه اکبر من القتل
اینکه می کِشی و نمی کُشی
از «قتل» بالاترست …
تازگی ها فهمیده ام :
«فتنه»
همان چشم های توست !
ضامن
-
چند تا ؟
-
دو تا ، نه، سه سری ، از هر کدوم سه تا .
زیر لب گفت : یه سری هم اضافه تر محض احتیاط.
-
چند تا کار انجام نشده دارم ، می تونی بری نیم ساعت دیگه بیای ؟
-
شرمنده ، خیلی عجله دارم.
-
باید ده دقیقه صبر کنی.
-
اشکالی نداره ، یعنی مجبورم .
-
پس بفرما بشین تا حاضر بشه.
روی صندلی مغازه تکثیری نشسته بود و به ساعتش نگاه میکرد که انگار واسه جلو رفتن غیرتی تر از همیشه بود . تا بسته شدن بانک فقط نیم ساعت وقت داشت . داشت با خودش حساب می کرد با این وضع ترافیک بالاخره به بانک می رسه یا نه .به این فکر می کرد که اگه امروز مدارک رو به بانک برسونه حداکثر تا آخر هفته می تونه وام مسکنش رو بگیره و خلاص.
|
****** |
از هشت سال پیش که حساب باز کرده بود، همه سپرده گذاری هاش درست و به موقع بودن ….
گاهی وقتا مجبور میشد از این و اون قرض بگیره ، حتی بعضی وقتا از محل کارش وام ضروری می گرفت و مبلغش رو به حساب می خوابوند ، مجبور شده بود از خیلی از هزینه هاش بزنه ، ولی حتی یه بار هم اجازه نداده بود سپرده گذاری هاش عقب بیفتن ..
هشت سال گذشته بود و حالا نوبت گرفتن تسهیلاتش بود.
-
آقای رنجبران؟ سه سری می خواستید دیگه ؟
-
سه سری ؟ بعله ! سه سری . خیلی وقت طول می کشه ؟
-
آماده ست ، بفرمایید .
صاحب مغازه ، مدارک رو براش توی یه پاکت کاغذی گذاشته بود . با عجله پاکت رو از طرف گرفت و به طرف بیرون حرکت کرد .
-
جناب! قابلی هم نداشت .
صدای فروشنده ، تازه یادش آورد که پول کپی ها رو حساب نکرده ، با شرمندگی برگشت و گفت : «حواسم نبود ، چقدر باید تقدیم کنم ؟»
-
قابل نداره
-
صاحبش قابل داره، فرمودید چقدر میشه؟
-
سی و سه ضربدر پنجاه ، هزار و ششصد و پنجاه ، هزار و هشتصد تومن . قابلی هم نداره.
|
****** |
-
مستقیم!
-
تا کجا داداش؟
-
تا سر بانک مسکن شعبه سنگستان .
-
بپر بالا
شیشه رو داد پایین تا یه کم نسیم بخوره توی صورت پر از عرقش . لباش به هم خشک شده بودن، ته گلوش می سوخت . از صبح تا حالا آب نخورده بود. همینجور که تاکسی داشت رد می شد ، کنار خیابون یه آب سرد کن دید ، دلش می خواست همونجا پیاده بشه و لب ترکنه ولی ترسید دیرش بشه …
با خودش گفت :
«به خاطر یه وام مسکن هشت سال همه جور سختی رو تحمل کردم ، ده دقیقه تشنگی که چیزی نیست . بانک حتما آب سرد کن هم داره . »
سرش رو روی صندلی چرمی داغ تاکسی به سمت بیرون خم کرده بود و خونه های روی مغازه ها رو می دید :
«یعنی می شه این اجاره نشینی لعنتی تموم بشه ؟»
-
داداش پیاده نمی شی؟ بانک مسکنه .
توی دلش به راننده رحمت فرستاد که بیشتر از اون حواسش به مقصد بوده .
-
پیاده می شم ، خیلی ممنون .
همه حواسش به در نیمه باز بانک بود ولی این دفعه دیگه کرایه رو یادش نرفت .
|
****** |
-
آقا ، اون خرابه ، به برق نیست .
از صدای مستخدم بانک تازه متوجه شد که بیخود چند لحظه ست دهانش رو زیر شیر آبسردکن گرفته . باید زودتر از این متوجه میشد ولی اونقدر تشنه و بی حواس بود که خشکی غیر معمول آبسرد کن هم نتونسته بود توجهش رو جلب کنه.
-
شماره دویست و پنجاه و شش ، به بادجه تسهیلات .
این یعنی هنوز 15 تا شماره جلوش بودن ولی شمارش مشتری های منتظر ، نشون می داد تعدادشون کمتر از انگشتای یه دسته.
شماره های بدون آدم و آدم های بدون شماره ، یکی یکی می اومدن و می رفتن ولی اینبار ساعت انگار میلی به جلو رفتن نداشت. نشسته بود و به شکرانه اینکه نگهبان حاضر شده بود اول اون رو راه بده ، بعد در بانک رو ببنده ، نذرش رو ادا می کرد:
«اللهم صل علی محمد و آل محمد »
موقع ادای نذر ، لباش به هم می چسبیدن ، جدا شدنشون درد داشت ، تصمیم گرفت ذکر رو عوض کنه :
«لا اله الا الله»
|
****** |
مقابل بادجه ایستاده بود تا مدارک رو دودستی تقدیم کسی کنه که اون طرف شیشه نشسته بود . مثل صاحب مغازه تایپ و تکثیر ، کارمند بانک هم ازش خواست تا به جای ایستادن، روی صندلی بنشینه. با اینکه دلش نمی خواست ولی بالاخره نشست. مقابل نسیم خنک کولر گازی بانک حال عجیبی بهش دست داده بود. یه چیزی بین لرز داشتن و گر گرفتن.
کارمند سؤال می پرسید و اون خیلی یواش و گرفته جواب می داد ، می خواست بلند تر جواب بده ولی نمی تونست . گلوش می سوخت ، لباش ترک برداشته بودن ، تشنه ش بود ، خیلی زیاد…
-
ضامن دومتون آقای حاتمه ؟
-
بعله
-
مؤسسه ای که ایشون اونجا کار می کنن وابسته به یه موسسه خصوصی دیگه ست.
-
خب
-
خب همین دیگه ،ضامن باید کارمند رسمی دولت باشه. وابسته در وابسته که نمی شه.
-
یعنی ضمانتش قبول نیست؟
-
بعید می دونم رییس شعبه قبول کنه ، بهتره با خودشون صحبت کنید .
ساعت حدودا سه و نیم بود که نا امید از پشت میز رییس شعبه بلند شد.
-
آقای حاجب! لطفا در شعبه رو برای این آقا باز کنید و پشت سرشون هم ببندید.
|
****** |
یاد ماه قبل افتاده بود. زمانیکه در به در دنبال دو تا ضامن معتبر می گشت و پیدا نمی کرد .
همون وقت چند نفر راهنمائیش کرده بودن که بره سراغ صفحه نیازمندی روزنامه ها ولی اون گوشی به حرفشون نداده بود . فقط هم با این استدلال که : «خود من به هر کی که می خوام رو بندازم واسه ضمانت ، یه جوری قایم می شه و هزار تا عذر و بهونه میاره . ضامن که نمیاد اسم خودش رو روزنامه کنه»
ولی این دفعه شده بود عین همون در حال غرق شدنی که به هر علف خشکی متوسل میشه واسه زنده موندن.
باخودش گفت : « بد هم نمی گفتن ، اصلا چرا تا الآن دنبالش نبودم؟»
به نیت صفحه های زرد نیازمندی ، بی معطلی یه دویست تومنی خرج خرید روزنامه ای کرد که تیتر اولش شده بود :
«جزئیات طرح جدید بانک ها برای اعطای تسهیلات به متقاضیان»
|
****** |
طلاق توافقی / سم پاشی منازل /استخدام بازار یاب / تایپ و تألیف پایان نامه / خرید و فروش ملک در قبرس / خرید و فروش وام مسکن …
- پیدا شد . همینه دیگه ؟:
انجام هرگونه ضمانت بانکی توسط کارمند رسمی دولت …
اول به گور قدیمی ها رحمت فرستاد که گفتن : «جوینده یابنده ست» ؛ بعد هم مشغول خط کشیدن دور شماره ای شد که زیر آگهی درج شده بود :
- صفر نهصد و دوازده ، همش که دوئه ؟ بیست و دو ، بیست و دو .
بدو بدو مشغول شماره گیری شماره پر از دو شد ولی چون اشغال بود ، رفت سراغ آگهی بعدی…
این یکی فقط یه شماره ثابت داشت ، ولی جلوش نوشته بود : «صد و پنجاه خط»
با خودش گفت : «یادم باشه فردا که می رم بانک ، قبض تلفن رو هم ببرم تا مث دفعه قبل یه طرفه نشه »
|
****** |
گوشي رو برداشت و شماره رو گرفت. منشی خانم از اون طرف خط جواب داد و گفت بايد براي ضمانت اين وام یه میلیون و هفتصد هزار تومان به عنوان حق الزحمه به ضامن بپردازه.
یه لحظه سرش تیر کشید ، گوشي رو گذاشت و شماره زیر آگهی بعدي رو گرفت، اون یکی هم بين یک و هشتصد تا دو میلیون ميليون تومان می خواست.
همين طور شماره ها رو پشت سر هم گرفت تا بتونه بلکه یه ضامن با انصاف پیدا کنه. قیمتا مختلف بود : از یک و نیم میلیون تا ده درصد کل مبلغ وام .
روزنامه رو برد خونه واسه شیشه پاک کردن .
|
****** |
راه می رفت ، می نشست ، دور اتاق می چرخید ، توی ذهنش همه راه ها رو یه بار دیگه مرور می کرد و به بن بست می خورد . نمی دونست چی کار کنه ، غرق فکر و خیال بود که تلفنش زنگ زد .
-
آقای رنجبران؟
-
بعله بفرمایید
-
مباشر هستم . رئیس بانک مسکن شعبه سنگستان
-
رئی.. ، بَ… ، بعله بفرمایید در خدمتم.
-
امروز که اومده بودید پیش ما ، یادمه یکی از ضامن هاتون به اشکال برخورده بود
-
درسته
-
شما کارمند محضرخونه بودی ، درسته؟
-
بعله ، محضر خونه 129
-
عرض کنم خدمت شما که باجناق ما، کارمند رسمی دولته، اتفاقا یه چند هفته ای هم هست که کارش توی ثبت و زمین و املاک به مشکل برخورده. گفتم آدرس محضرخونه شما رو بگیرم تا فردا بیاد اونجا ، هم بیشتر با هم آشنا بشید هم شاید هر کدومتون تونست یه گره از مشکل اون یکی باز کنه .
-
یادداشت می کنید؟
-
شما بفرمایید.
-
تخت طاووس ،…..
-
|
****** |
-
به هر حال من خیلی دوست داشتم کاری از دستم بر میومد
-
کاری که از دستت بر میاد ، کافیه این سند رو به تاریخ پارسال ثبت محضری کنی
-
گفتنش بعله ، ساده ست ولی انجامش کار من نیست . جرمه ، تازه ممکنه بشه باهاش کلی کلاهبرداری کرد و حق خیلی ها رو خورد . البته جسارت نباشه منظورم شما نبودید.
-
انجامش هم ساده ست . تا حالا چند نفر حاضر شدن همین کار رو انجام بدن ولی مبلغی که بابتش می خواستن خیلی بالا بود . من اگه کلاهبردار بودم که مبلغ رو داده بودم و کارم کلی وقت پیش راه افتاده بود.
-
به هر حال بنده واقعا شرمنده ام . آقای خوشبخت رو هم سلام برسونید .
-
بزرگی شما رو می رسونم. ولی من بازم اگه اشکالی نداشته باشه مزاحم میشم. حالا امشب هم روی پیشنهادم خوب فکر کنید ، کاری نداره که یه امضاء شما به من می دی ، یکی هم من برای شما امضا می کنم. تازه من حاضرم علاوه بر ضمانت ، یه چیزی هم سر بدم . کار همدیگه رو راه می اندازیم ، ثواب هم داره به خدا.
|
****** |
سه ساعتی می شد که مشغول سبک سنگین کردن بود. ولی دلش به هیچ سمتی راضی نمی شد ، می خواست چشماش رو ببنده و امضاء کنه ولی حتی فکر کردن به اون امضا هم آزارش میداد .
-
شام حاضره ، نمیای؟
-
سفره رو پهن کنید من اومدم .
-
پهن شده ، سرد شد .
سر سفره نشسته بود ولی بازم فکر و خیال دست از سرش بر نمی داشت . یه قاشق بر می داشت و قاشق بعدی رو یادش می رفت . دونه های برنج توی دهنش مونده بودن و یادش نبود که باید اون ها رو بجوه و قورت بده . سر سفره بود و نبود.
-
مالکی اومده بود
-
کیه؟
-
خدا مرگم بده ، مالکی صاب خونه دیگه ، معلوم هست کجایی؟
-
خب چی کار داشت ؟
-
پرسید بالاخره بلند می شید یا نه ، می گفت اگه ممکنه یه سال دیگه هم بشینید ، فعلا پول رهن رو نداره که بده .
-
خب تو چی گفتی ؟
-
می خواستی چی بگم ؟ گفتم نه ، ما واممون جور شده ایشا الله می خوایم خونه بخریم. همین رو باید می گفتم دیگه ؟
-
این دفعه اگه اومد بگو : ما فعلا همینجا هستیم . دنبال جور کردن پول واسه ما نباشه.
این رو که گفت و پشت سرش هم یه لیوان آب خنک سر کشید، انگاری راحت شد . احساس می کرد گرسنه ست. رو کرد به زنش و گفت :
«یه کفگیر دیگه واسه من بریز! » / پایان