نوشته های پسر شهریور
طرح ، مینیمال ، کوتاهنوشته ، داستانک ، لحظه واره ، ترانکآرشیو برای اکتبر, 2009
زن. د. گی
(1)
یه پیکان جوانان مدل پنجاه و شش داشته باشی …
صب به صب با لنگ تمیزش کنی …
ظهر جمعه بشینی توش، تنهایی بری شمال …
شیشه رو بدی پایین ، جواد یساری رو ببری بالا …
دست راستت به فرمون باشه ، دست چپت رو گرفته باشی بیرون، یه «شیراز» هم لای انگشتات باشه …
یه پُک بزنی و بخوای دودش رو از پنجره بدی بیرون، باد بزنه همه رو برگردونه توی صورتت …
به این می گن : «زن. د. گی»
(2)
نشسته باشی پشت پیکان جوانان مدل پنجاه و شش …
جاده شمال رو با دنده دو برگردی واسه خودت …
سیگارت هم هنوز دستت باشه …
ببینی کنار جاده یه دختره از دویست و شش پیاده شده ، دست تکون می ده …
بزنی کنار ، پیاده شی ، سیگار رو له کنی زیر پات …
جَک نداشته باشه و نداشته باشی …
آستین ها رو بزنی بالا ، دستا رو بیاری پایین ، ماشین رو بلند کنی ، خم شه لاستیک رو در بیاره و جا بزنه …
چشما رو درویش کنی …
دست آخر بخواد شماره بده ، نگیری ، بشینی پشت پنجاه و شش خودت ، اون با دویست و شش خودش بیاد و ازت جلو بزنه …
سیگارت رو روشن کنی ، جواد یساری رو بزنی به فرمون و بذاری تو ضبط …
دنده هنوز رو دو باشه …
به این می گن : «زن. د. گی»
(3)
دختر خاله رو نامزد کرده باشی ، پولت نرسه یه جا رو کرایه کنی ببریش …
عصر جمعه بری خونه خاله ، دخترش برات آب هندونه بیاره .
روت نشه تو صورتش نگاه کنی ، چشمت بخوره به دستای سفید بی النگوش ، آتیش بگیری…
روغن ریزی هوندا صد و بیست و پنجت رو بهونه کنی ، بری تو حیاط …
یه بسته شیراز رو تموم کنی از زور غصه …
به این می گن : «زن. د. گی»