ملای ما میگفت :
«بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند»
حکایت و شکایت نی ، حکایت و شکایت جدائیه …
آخه همیشه قبلا یه وصلی بوده
کوتاه بوده ولی بوده …
اینقدر بوده که سیب محبت رو یه بو بکشی و نوبر کنی …
شیرینی اون وصل اولی که زیر زبونت باشه ، تازه میفهمی جدایی یعنی چی ؟
تازه میفهمی داغ فراق که همیشه گفته بودن و همیشه شنیده بودی چه داغیه و چقدر داغه!
اونوقته که آی میسوزی …
آی میسوزی …
آی میسوزی …
مثل آدم که سوخت ، اونقدر سوخت که همه وجوش شد پختگی …
آدم اگه نرفته بود بهشت که این همه نمی سوخت
آدم اگه قبلا نچشیده بود مزه وصال رو که اینقدر دنبال کلمه نمیگشت واسه برگشتن ….
تو هم اگه برگشتن رو دوست داری باید دنبال کلمه باشی …
کلمه هایی که بیشتر از اینکه کلمه باشن ، کلیدن …
کلید همون در بسته ، همون جایی که قبلا یه روز بودی و حالا نیستی …
سراغ اون کلمه رو هم باید از نی بگیری …
باید بشینی پای حکایت ها و شکایت هاش …
ملای ما میگفت :
«بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند»